سيد محمد باقر برقعى

16

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بر سر كويش هزاران دل اسير * آتشى در خلق بر پا مىكند هركجا پا مىگذارد بىدرنگ * او دو صد دلداده پيدا مىكند جاى مهر و آشتى با عاشقان * قلب خود را سنگ خارا مىكند لحظه‌اى كه بىحجاب آيد برون * عاشقان را مست و شيدا مىكند در نگاهش آتشى افروخته * ديدهء ما را چو دريا مىكند گوشهء چشمى اگر بر ما كند * روح ما را غرق رؤيا مىكند در دلش مهرى به من دارد ولى * مى ندانم از چه حاشا مىكند بوسه‌اى كردم تمنا از لبش * بىوفا امروز و فردا مىكند « خاتمى » در دام دل باشد اسير * عاشق است اما خدايا مىكند سوز دل دارم سخنى كه گفتنى نيست * راز دل من شنيدنى نيست آهى كه ز سوز دل برآيد * داغ جگرست ، ديدنى نيست خواهم كه درون دل بماند * ليك آتش دل نهفتنى نيست پا بر دل من چه مىگذارى * چون كعبهء دل شكستنى نيست ار دل سخن نكو چو گوئى * بر دل كه نشست رفتنى نيست گفتند حديث دل فراوان * جز صحبت دل شنيدنى نيست دل كعبهء عارفان بيدار * بيدار ، دل است و خفتنى نيست هر لحظه طلا بود همين عمر * چون باد روان و ماندنى نيست غنچه كه شكفت و باز پژمرد * يك‌بار دگر شكفتنى نيست هر چيز فنا شود درين خاك * جز عشق بود كه مردنى نيست اندر پى دل مرو كه رفتند * ديدند كه دل خريدنى نيست گفتيم به « خاتمى » كه اين راه * راهى است دراز و رفتنى نيست